...حرمت تنهایی

تو در تمام دنیا یک نفری ولی برای بعضی ها یک دنیایی ...

همه چیز در زندگی گذرا و موقتی است.
هروقت باران بیاید ، بالاخره بند خواهد آمد .
هروقت ضربه می‌خورید، بالاخره خوب می‌شوید.
بعد از تاریکی همیشه روشنایی ست.
هر روز صبح طلوع خورشید می‌خواهد همین را بگوید اما شما یادتان می‌رود و درعوض فکر می‌کنید که شب همیشه باقی میماند.
اما اینطور نیست. هیچ‌چیز همیشگی نیست.
پس اگر اوضاع زندگی خوب است از آن لذت ببرید چون همیشگی نیست.
اگر اوضاع بد است، نگران نباشید چون این شرایط هم همیشه نمی‌ماند.
فقط به این دلیل که دراین لحظه زندگی‌تان سخت شده به این معنی نیست که نمی‌توانید بخندید.
فقط به این دلیل که چیزی اذیتتان می‌کند به این معنی نیست که نمی‌توانید لبخند بزنید.
هر لحظه برای شما شروعی تازه و پایانی تازه است.
هر لحظه فرصت جدیدی به شما داده می‌شود. فقط باید از این فرصت بهترین استفاده را بکنید.


نوشته شده در جمعه 19 شهریور 1395 ساعت 06:54 ب.ظ توسط mane tanha نظرات |





سال خوبی داشتم... آرام بود... درست شبیه حرکت رودخانه ای که در مسیرش ممکن است  گُلی را بشوید و گاهی هم گِل و لایی را با خود به همراه ببرد... رودخانه ای که از روی سنگ ها هم عبور کرد..و هیچ چیز مانع جریان اش نشد... گاهی آرام ...گاهی سریع... گاهی پرخروش... گاهی به ملایمی یک نسیم... اما به سکون عادت نکرد. مرداب نشد و این تمام حس خوبی ست که از سال که گذشت دارم. نوشتم، خواندم، خندیدم، گریستم، گاهی مردم و گاهی زنده شدم... و زندگی کردم. در کنار آدم هایی که دوستم داشتند و کمی دورتر از آدم هایی که دوستم نداشتند. عشق ورزیدم محبت کردم طعم دوست داشتن را چشیدم گاهی احساس خوشبختی کردم و گاهی هم به قدر لحظاتی به وقت هجوم غصه ها شاکی شدم و احساس بدبختی کردم. اما آنکه همیشه نگهدار دلم بود هرگز نگذاشت غصه آنقدر دلم را در حصار خودش اسیر کند که از زندگی جا بمانم. آنقدر جانم لبریز از عشق و مهربانی دوست داشتن ها شد که فراموش کردم گاهی رنج هایی درست شبیه تخته سنگ های در مسیر رود، مانع عبور می شود... مانع حرکت می شود... اما مگر عشق می گذارد که تو بایستی که متوقف شوی... با زندگی ترا به جلو میراند... و من رفتم...








نوشته شده در جمعه 25 تیر 1395 ساعت 08:05 ق.ظ توسط mane tanha نظرات |





به من تكیه كن!من تمام هستی ام را دامنی می كنم تا تو سرت را بر ان بنهی!
تمام روحم را اغوشی می سازم تا تو در ان از هراس بیا سایی!تمام نیرویی را كه در دوست داشتن دارم دستی می كنم تا چهره و گیسویت را نوازش كند!تمام بودن خود را زانویی میكنم تا بر ان به خواب روی!خود را,تمام خود را به تو می سپارم تا هر چه بخواهی از ان بیاشامی,از ان برگیری,هر چه بخواهی از ان بسازی ,هر گونه بخواهی باشم!
از این لحظه مرا داشته باش!







نوشته شده در پنجشنبه 24 تیر 1395 ساعت 06:38 ب.ظ توسط mane tanha نظرات |


وقتی که نبود من به بودنش نیازمند شدم ،وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که نمیتوانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم
، وقتی که او تمام کرد،من شروع کرئم وقتی که او تمام شد ،من آغاز شدم
و چه سخت است تنها متولد شدن
تنها زندگی کردن
تنها مردن

"دکتر علی شریعی"










نوشته شده در جمعه 18 تیر 1395 ساعت 01:34 ب.ظ توسط mane tanha نظرات |


                

          فهمیدن  همیشه خوب نیست... آزار دهنده است... فهمیدن زیاد آدم راخسته می کند... آنقدر که دوست داری گاهی چشم بسته از کنار آدم ها بگذری... از کنار نوشته هایشان... از کنار چشم های شیطنت آمیزشان... گاهی خودت را بزنی به بی خیالی تا خیال کنند کسی دنیای ساختگی شان را کشف نکرده... گاهی خودت را بزنی به نفهمی تا بتوانی تحمل شان کنی... حیف که من این ها را به دلم یاد نداده ام... دلم می‌خواست امشب برایت نامه ای بنویسم...اما نشد... باز هم دلم به حاشیه رفت... و چیزهایی نوشتم که قرار نبود بنویسم و می خواستم از چیزهایی بنویسم که باز هم نانوشته مانده اند... و همیشه اینطور وقت ها یاد جمله اگزوپری از زبان شازده کوچولو می افتم که « آنچه اصل است از دیده پنهان است» و شاید همین دلیل اصالت حس میان ما باشد...




آخرین روز از بهمن ماه 94
 








نوشته شده در جمعه 30 بهمن 1394 ساعت 06:30 ب.ظ توسط mane tanha نظرات |



       این روزها نسخه فاصله گرفتن را می پیچم برای هر کسی که رنجم می دهد! برای هر کسی که با حسادت های بچه گانه اش آرامشم را به هم می ریزد! از آدم هایی که زیاد دروغ می گویند فاصله می گیرم از ادم هایی که زیاد ظلم می کنند فاصله می گیرم! از آدم هایی که حرمت دل دیگران را نگه نمی دارند فاصله می گیرم... با حقارت بعضی دل ها نباید جنگید باید نادیدشان گرفت و گذشت... 

گاهی حتی اگر لازم باشد آنقدر به آسمان زل می زنم تا از زمین فاصله می گیرم...

من ایمان دارم کسی که دلتنگ آسمان باشد بیهوده برای رنج های زمینی دلگیر نمی شود! این را مدام با خودم تکرار می کنم و می گذرم از کنار آدم هایی که دست دادن های گرم شان، هرگز حسادت چشم های شان را از یادم نبرده است...














نوشته شده در جمعه 30 بهمن 1394 ساعت 06:02 ب.ظ توسط mane tanha نظرات |



       آسمان را ببین چه بی پروا سرش را بر شانه های زمین گذاشته و میگرید... ببین در دل شب هیچ چراغی برای تماشای باران روشن نمی شود ...هیچ پنجره ای باز نمی شود... هیچ دستی به پیشواز باران نمی آید... ببین آسمان چقد تنهاست ...و چقدر زمین بی اعتنا به باران بی رحمانه در تاریکی ست
کاش تا خود صبح باران ببارد ...همین کافیست تا خیال کنم تو داری صدایم میزنی ...خیال کنم یک نفر پشت پنجره دارد قدم میزند ...






نوشته شده در یکشنبه 13 دی 1394 ساعت 08:04 ق.ظ توسط mane tanha نظرات |




نمیدانم تو هم وقتی که باران می بارد شبیه من دلتنگ و بی قرار می شوی ? نمیدانم تو هم خیال میکنی کسی دارد صدایت میزند و بی هوا پنجره را باز میکنی? نمیدانم تو هم شبیه من به آسمان نگاه میکنی و ... نمیدانم تو هم دل می دهی به آسمان و میگذاری چشم هایت یک دل سیر ببارند?
نمیدانم اما فصل دیوانگی ست ... باور کن ! بارانی که یک ریز می بارد و برای من همین ها کافیست تا بیقراری روحم بیشتر از همیشه باشد
همین کافیست تا به احترام باران تا خود صبح بشینم لب پنجره و ترانه های قدیمی بنان را بخوانم... همین ها کافیست تا بی هوا دلتنگ شمعدانی های مادربزرگ شوم...همین کافیست تا دلم برای لحظه های ناب کودکی ام تنگ شود ... همین کافیست که هزارو یک خاطره را بهانه گریستن کنم ...








نوشته شده در شنبه 12 دی 1394 ساعت 11:02 ب.ظ توسط mane tanha نظرات |





آمدی چشمی به چشمم دوختی ممنونتم
آتشی را در دلم افروختی ممنونتم


گوشه چشمی آمدی آشوب در جانم نشست
ناگهانی خرمنم را سوختی ممنونتم

خنده مستانه‌ات لب را عطش‌كش كرده بود
آبرو می‌خواستم نفروختی ممنونتم

پند پیران را به گوشم خنده كردی مرحبا
درس خوبی را بمن آموختی ممنونتم

میروم در انزوای خلوتم پنهان شوم
ایكه آتش در دلم افروختی ممنونتم...


" فروغ فرخزاد "







نوشته شده در سه شنبه 10 آذر 1394 ساعت 06:13 ب.ظ توسط mane tanha نظرات |




دلم اندازه ی یک شهر برایت تنگ است
آنقدر تنگ که با ذهن خودم در جنگ است

آنقدر تنگ که از من قدمی دور شدی...
یک قدم فاصله اندازه ی صد فرسنگ است

به خیالم که به این عشق تعصب داری
بی خیالیت برای منِ عاشق ننگ است

مشکل انگار - رقیب من و دلتنگی نیست
چشمهای تو پر از وسوسه ی نیرنگ است

دلم از این همه نامردی تقدیر شکست
هر چه سنگ است فقط لایق پای لنگ است

حرفهایم اثری در تو ندارد انگار
دل من عاشق و انگار دلت از سنگ است

کاشکی گوش کنی حرف مرا برگردی...
دلم اندازه ی یک شهر برایت تنگ است







نوشته شده در سه شنبه 10 آذر 1394 ساعت 05:54 ب.ظ توسط mane tanha نظرات |



می دانی رفیق من اهل سکون نیستم... آرام و قرار ندارم... بچگی ها شیطنت هایم آرامم نمی گذاشت و حالا که بزرگتر شدم کنجکاوی هایم! ... همین ها نمی گذارد برای مدت طولانی یک جا بند شوم یا دچار رکود و رخوت باشم... روحیه آرام نشستن و روزمره زندگی کردن را ندارم! تسلیم پذیر هم نیستم تا جایی که بتوانم می جنگم... با هر نشیب و فرازی که در زندگی پیش رویم باشد... همه از دست دادن ها برایم انگیزه حرکت و تلاشی دوباره می شود و همه به دست آوردن ها تشویقی برای ادامه راهی که پیش رو دارم... خیلی وقت ها اگر قلمم را به دست دلم بسپارم غمگین می نویسم... حتی بارها شده که با خواندن نوشته هایم چشمان اشکبار دوستانم را هم دیده ام... اما اندوه دل من، نشان از روحیه ناامید یا بی انگیزه ام ندارد... یا نشان از شکست های عشقی یا نمی دانم خبری از غم نان و اندوه فردای بی سرانجام نیست... همه اینها را واقعیت های زندگی می دانم که برای هر کدام به اندازه خودش باید غصه خورد، گریست... اما در آنها نباید متوقف شد و با جریان زندگی باید عبور کرد.. شعار هم نمی دهم! ثابت کرده ام به خودم که اهل ماندن در گذشته نیستم! باید جوری زندگی کرد که گذشته هم پای آدم در مسیر رو به جلو باشد نه اینکه تو را به عقب بازگرداند یا متوقف کند! هنوز هم نمی دانم این ادم ها هستند یا خاطرات که در گذشته پر رنگ مانده اند و هی سراغ دل ادم می آیند اما این را می دانم که باید در لحظه زندگی کرد! با دوست داشتن‌ها...با دوست نداشتن‌ها... در گذار زندگی همه چیز در حال گذر است... و آدم ها شبیه مسافرانی هستند که در ایستگاه های زندگی به قدر رسیدن به مقصدی که خود در سر دارند همراهی ات می کنند... با عشق یا تنفر... فرقی نمی کند به هر حال ردپای شان در خاطرت می ماند... یا «خاطرشان عزیز می شود » و یا... می آیند و می روند درست شبیه اندوه ها و شادی ها... باید به مهربانی آنها که هستند تکیه کرد و از نامهربانی‌های زندگی گذشت... نمی دانم این خاصیت دنیای پس از سی سالگی ست که دوست داری که قدر فرصت هایت را بیشتر بدانی... محتاط تر گام برداری یا نه... اما با اشتیاق تر زندگی می کنی... و من این روزها با تمام توانم ایستاده ام مقابل این زندگی تا بتوانم شاید نامی را از که از پدرم به ارث برده ام به یادگار بگذارم و زمانی که باید، خداحافظ بگویم... تا آن روز به قول شاعری که نام اش را به خاطر ندارم: «با من مدارا کن... بعدها دلت برایم تنگ خواهد شد...








نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان 1394 ساعت 02:00 ب.ظ توسط mane tanha نظرات |



باران می بارید اما من این بار حواسم به بارانی نبود که عاشق اش هستم... حواسم به این نبود که چقدر پنجره های باران زده زیباترند... حواسم به دلتنگی ها و بیقراری هایی نبود که باران همیشه زنده شان می کند... حواسم حتی به خاطراتی نبود که با باران جان می گیرند... این بار تمام حواسم را به آدم هایی داده بودم که زیر باران هستند... به مردی که به زحمت تلاش می کرد تا زیر سایه بان مغازه ها راه برود تا خیس نشود... به دختری که جزوه هایش را محکم توی بغلش گرفته بود تا شاید کمتر خیس شود... به زنی که با کفش های پاشنه بلندش چنان با احتیاط قدم بر می داشت که نمی دانم هراسش از خیس شدن لباس هایش بود یا کفش هایش... به پسرک دستفروشی که پناه گرفته بود زیر سقف مغازه ای... به مردی که با رد شدن ماشینی از کنارش و پاشیده شدن آب روی لباس هایش فریاد زد: "لعنت به تو"...  انگار هیچ کس حواسش به باران نبود... دلش با باران نبود... حتی خود من که این بار چشم دوخته بودم به حالات آدم های دور و برم... من اما حق داشتم... دلم گرفته بود و باران بهانه ای شده بود تا به خیلی چیزها فکر کنم... به آسمان که چقدر سخاوتمند می بارد و به ادم ها که چقدر بی رحم و بی اعتنا می گذرند... اما وای به روزی که دچار قحطی باران شویم... آن وقت همین ادم ها دستان شان رو به آسمان بلند می شود و دعا می کنند و طلب باران دارند...











نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان 1394 ساعت 01:55 ب.ظ توسط mane tanha نظرات |





چه بسیار رهایی ها که به دلتنگی ها و گاه فراموشی ها می انجامد. اما ماندن بی آنکه صادقانه دل سپردنی باشد رنجی است بسی دردناکتر ...آن هنگام  که با کمترین خطایی روزنه ا ی گشاده شود و بگریزد ...آن هنگام را جه توانی کرد ؟! ...
برای به دست آوردن دلی تلاش نکن ...دوستش بدار اما گمان نبر که با کوشیدن ، دلی از آن تو می شود  که « کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن ؟!...» بگذار مهرورزیدن چونان چشمه ای جوشان هر تشنه ای را سیراب کند اما مگذار که دستان هوس آلوده ای گل آلودت کند .به آنهایی عشق بورز که تو را زلال تر و زیباتر می کنند ... .






نوشته شده در چهارشنبه 22 مهر 1394 ساعت 11:27 ب.ظ توسط mane tanha نظرات |


امشب از آن شب های کشدار بی حوصله ای است که حوصله خودم را هم ندارم... از سر بی حوصلگی می نویسم...  درست عین ماهی که خیال مردن به سرش زده باشد و مدام خودش را از درون تنگ به بیرون پرتاب می کند اما باز دستی او را می اندازد توی تنگ اش... باز بر می گردد به قفس و مجبور است هر شب خواب دریایی را ببیند که هرگز ندیده ست... چیزی دارد از درون خفه ام می کند... درست شبیه بغض نیمه کاره ای که فروخورده باشم... درست عین زمانی اشک توی چشم هایت حلقه زده باشد و... بخندی! گفته بودم بارها گفته بودم که لبخند مثل زخمی ست که روی صورتم تیر می کشد و هر بار به معنای حرف پیچیده ام خندیده بودی...

شب لعنتی... شب سیاه... شب کشدار بی حوصلگی هایی که نه قهوه و نه چای و نه حافظ... نه فلسفه و نه عطر اقاقیا هیچ از این بغض فروخورده کم نمی کند...  خودم هم نمی دانم وسط این زندگی رو به راه  که همه چیزش آرام و عادی جریان دارد چرا وسط بیراهه های ذهنی مدام پرسه می زنم... احساس گمشده ای را دارم که یک جایی یک روزی باید پیدایش کنم... احمقانه ست ندانی چه چیزی یا چه کسی یا چه حسی یا... گم کرده ای کجا و کی و... و باز عین سرگشته ها جست و جویش کنی...

نشسته ام وسط جزوه های ناتمام و کتاب های نصفه نیمه و... همه را پرت می کنم آن طرف... تکیه می دهم به دیوار سرد پشت سرم... خیره می شوم به اسب وحشی که دارد می تازد... به در و دیوار اتاقم که پر از دلتنگی ست... به عکس قیصر... به سهراب... به فروغ... به نیما و اخوان... خوش به حال شان یکی یکی راحت شدند... از دست عصیان ها و بیقراری هایی که به سراغ شان می آمد... به عکس فروغ خیره می مانم... چه چشمهای نافذی دارد... خنده ام می گیرد که بزرگترین دغدغه ام نمره عالی امتحان فردا باشد و دوره کردن چندین چند باره جزوه هایی که در آن همه چیز هست... جز اینکه بفهمی باید با زندگی چطور کنار بیایی؟!

 دلم می خواهد همه چیز را بهم بریزم... و باز یادم می آید که آنقدرها فرصت دوباره ساختن را ندارم... آنقدرها وقت برایم نمانده... و باز این شب لعنتی این سکوت کشدار که با صدای تیک تاک ساعت دلم را بهم می زند... آخرش یک روزی همه چیز را بهم میریزم... اخرش این روح وحشی بیقرار کار دستم می دهد... آخر خواب از سر زندگی ام می پرد...









نوشته شده در جمعه 10 مهر 1394 ساعت 09:50 ب.ظ توسط mane tanha نظرات |



گاهی وقت ها همه چیز خوب است... اما نمی دانی چرا دلت گرفته... بعضی وقت ها هم همه چیز خراب است و دلت روشن...
 تمام زندگی میان دل و راه های پیش رو کلافه و سرگردان شدیم...

اما این را می دانم که دلتنگی هیچ وقت دست از سر آدمی بر نمی دارد... اگر آن روز آن لحظه دلتنگی مبهمی به سراغت آمد،
غمگین نباش! که من به اندازه همه سال ها و فصل ها و روزهای زندگی ام این حس را خوب می شناسم... غمگین نباش که تمام لحظه های دلتنگی را با تو شریکم...







نوشته شده در جمعه 10 مهر 1394 ساعت 09:39 ب.ظ توسط mane tanha نظرات |



دلم که تنگ می شود سرم را روی شانه های کاغذ می گذارم و واژه واژه می گریم... تو هیچ وقت نمی آیی و هیچ وقت نمی دانی ساعت دلتنگی های من چقدر ثانیه به ثانیه اش سخت می گذرد... شاید اصلا نباید هم بیایی اگر همیشه باشی و فاصله ای نباشد آن وقت شعرهای من آفریده نمی شوند این همه درد نمی کشم و مدام بیقرار صدای قدم هایی که نمی دانم از کدام طرف می آید دوان دوان خودم را به پنجره نمی رسانم... شاید بی خیال ظرف ها را می شستم و لباس های فردایم را آماده می کردم. به کارهای نیمه تمامم فکر می کردم یا تلفن را بر می داشتم و درباره هر چیزی که زمان را حرام کند حرف می زدم... اما حالا دیگر نمی توانم من دردهایی را کشیده ام که نمی گذارند زندگی به این اندازه عادی باشد! از تو چه پنهان دوست دارم عادی باشم... آنقدر عادی که وقتی از خیابانی می گذرم حواسم را درخت ها پرت نکنند، جسد نیمه جان گنجشکی را که گوشه پیاده رو افتاده است نبینم... قد خمیده پیرزنی که می گذرد یا انتظار چشم های پیرمردی که روی صندلی نشسته است را نبینم... دلم می خواهد شبیه ادم هایی که مدام به ساعت شان خیره می شوند... مدام تنه می زنند... و حتی فرصت ایستادن برای هیچ چراغ قرمزی را ندارند عجله داشته باشم! عجله برای رسیدن به چیزی که اگر دیر کنی از دست می رود... راستی چرا اینقدر خسته و سرد و فرتوتم؟! شاید مرده ام... نمی دانم!

اما آدم هایی که می میرند خیلی آرام اند... آنقدر آرام که خیال می کنی خوابیده اند... این همه هیاهو یکباره خاموش می شود... آرام می شود! نباید مرده باشم که درد را حس میکنم... که سنگینم... چرا من هیچ وقت نمی ترسم که دیر کرده باشم... چرا هیچ کس جایی آنقدر منتظرم نیست که برای رسیدن به او بدوم... که نگرانم باشد... چرا هیچ کس برای دیدنم بیقراری نمی کند؟  دلم می گیرد...  آدم گاهی چقدر تنهایی اش بزرگ می شود... آنقدر که احساس می کند همه این آسمان بی انتها را می تواند در دلش جای بدهد... می تواند تمام ستاره هایش را در گوشه گوشه دلش بنشاند و به قدر تمام باران هایی که نمی بارد بگرید...

آدم ها هم تنهایی هم را پر نمی‌کنند! همه مقصدها یکی نیست و به ناچار هر کسی در ایستگاهی که باید، تنهایت می گذارد! گاهی تنهایی ات را بزرگتر هم می کنند: وقتی که دلبسته باشی و راه یکی نباشد... سلام هایی که سایه به سایه شان خداحافظی های دردناکی کمین کرده اند... چاره ای نیست راه ادامه دارد تنها دردی دیگر به کوله بارت اضافه می شود و بغض سنگین دیگری بر بغض های دیگرت... دل نباید بست... و این قانون دردناک آدم هاست که باید به آن ایمان آورد









نوشته شده در پنجشنبه 19 شهریور 1394 ساعت 12:26 ب.ظ توسط mane tanha نظرات |




 چه بسیار رهایی ها که به دلتنگی ها و گاه فراموشی ها می انجامد.اما ماندن بی آنکه صادقانه دل سپردنی باشد رنجی است بسی دردناکتر ...آن هنگام  که با کمترین خطایی روزنه ا ی گشاده شود و بگریزد ...آن هنگام را جه توانی کرد ؟! ...

رهایش کن ...دوست داشتن را رهایی است که زیبا می کند .پرنده ای که به تمام باغ ها سر می زند .به تمام گل ها عشق می ورزد و تمام سر شاخه های درختان تنها را حتی اگر پیر و خشکیده باشند لحظه ای میهمان می شود .از تمام  چشمه سارها می نوشد و حتی می گذارد شیطنت کودکان، بال او را زخمی کند و خنده ای هدیه دهد ...اگر به سویت بازگشت بدان همیشه با تو می ماند .و اگر رفت و دل به باغی دگر سپرد به گلی دگر ...و شاید قفسی دگر از آن تو نیست ...بگذار رها باشد !برای به دست آوردن دلی تلاش نکن ...دوستش بدار اما گمان نبر که با کوشیدن ، دلی از آن تو می شود  که « کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن ؟!...» بگذار مهرورزیدن چونان چشمه ای جوشان هر تشنه ای را سیراب کند اما مگذار که دستان هوس آلوده ای گل آلودت کند .به آنهایی عشق بورز که تو را زلال تر و زیباتر می کنند ... .

دل آدمی را زمانه بهترین آزمایش است ...و گرنه حکایت این همه رنگ ها و زرق و برق ها و  جاذبه ها چیست ؟  رهایش کن و بگذار این پرنده ی رها از شکوه منظره ها و جلوه ها و زیبایی ها بگذرد و اگر هوای تو دارد باز خواهد گشت سینه سرخی با ارمغانی از ترانه ها و نغمه های زیبا که تا همیشه برایت بخواند بی آنکه هراس از دست دادنی او را در قفس افکند ...و شاید ققنوسی شود  که حتی اگر به آتشش افکنی با جانی دوباره عاشق ترین باشد ... .  







نوشته شده در پنجشنبه 19 شهریور 1394 ساعت 01:23 ق.ظ توسط mane tanha نظرات |




فرقی نمی کند کجای جهان ایستاده باشی...فرقی نمی کند فاصله بین ما یک دیوار باشد یا به اندازه دست هایمان یا فرسنگ ها دوری... فرقی نمی کند غروب که می شود عصر دلگیر جمعه ای باشد یا غروب بهترین روز از بهترین فصل سال... تو در کنار پنجره ایستاده باشی یا در کافه ای که نمی دانم کجاست غرق در مهمترین بحث های روز... قهوه ات را سربکشی و شانه به شانه سایه ات به خانه برگردی... فرقی نمی کند تنها باشی یا در همهمه ی آدم های دور و برت... همین که عطری، سایه ای، نامی... مرا به یاد تو بیندازد... کافیست! آن وقت شاید به نقطه ی مبهمی خیره شوی... شاید آه بکشی... شاید خنده تلخی بزنی...






نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور 1394 ساعت 01:13 ق.ظ توسط mane tanha نظرات |



این روزها حال خوبی دارم... آرامم ساده ام بی کینه ام... همین ها خوب است! همین که بی دغدغه می توانم بایستم جلوی آینه و نگران دیدن تارهای سپید میان موهایم نباشم... همین که می توانم به خطوط روی پیشانی ام عمیق تر نگاه کنم و نترسم...اینکه می توانم پیراهن های رنگارنگم را جمع و جور کنم و از پوشیدن خاکستری ترین لباسم افسرده نباشم...همین که می توانم لبخند بزنم بدون اینکه منتظر پاسخی باشم... همین ها خوب است! به گمانم دارم بزرگ می شوم...

و این حس شاید شبیه لحظات آخر اسارت کرم ابریشمی باشد که دارد با پیله ای که مدت ها دورخود تنیده کلنجار می رود... کم کم دارد آماده رهایی می شود... حس خوبی باید باشد! حسی شبیه مردن و زنده شدن... تعجب نمی کنم اگر حرف هایم مبهم باشد! چون همه حرف ها را که نباید گفت بعضی چیزها باید درست به وقتش به سراغت بیاید و در سکوت کامل آنها را درک کنی... درست شبیه عشق... شبیه فراق... شبیه رنج... حتی شبیه مرگ! درست شبیه درک دوست داشتن کسی که تو را عمیق می خواهد...  

این روزها بیش از همیشه انگار به خودم نزدیکم! آنقدر که وابستگی ام را به آینه ها کم کرده ام... اما هنوز دلبسته پنجره هایم... هنوز صدای درویش اگر بیاید دیوانه می شوم وهنوز اگر باران ببارد تمام دلتنگی های دنیا از چشم هایم سرازیر می شود... همه این ها یعنی وقتی داری بزرگ می شوی قرار نیست چیزهایی در دلت نابود شود... نه! فقط تغییر شکل می دهند... گاهی دورتر می شوند... گاهی نزدیکتر! حس های عجیب و غریب و ناگفتنی را می گویم!







نوشته شده در شنبه 14 شهریور 1394 ساعت 01:30 ق.ظ توسط mane tanha نظرات |



حالم خوب است... باور کن! شبیه همین شب آرام که ساکت از کنار آدم ها می گذرد... و از میان هیاهوی زمین شاید کسی در دل تاریکی به ستاره هایش چشم دوخته باشد... آرامم شب غریبه ای که در حوالی اش آشنایی ندارد... بی صدا می آید و بی صدا می رود بی آنکه کسی عاشق نام کوچکش باشد. تنهایم... درست شبیه همین ماه که در آسمان بی انتها خیره بر روی پنجره ای مانده است که هر شب به رویش گشوده می شود... یا درست شبیه وقتی که عکسش توی حوض ماهی ها می افتد و هیچ کس اشک هایش را نمی بیند!

بی قرارم... شبیه شهریورماه... که نه بی خیالی تابستان را تاب می آورد و نه اندوه پاییز را... یا شبیه مسافری که نه تاب ماندن دارد و نه دل رفتن...

حالم خوب است... باور کن! هنوز هم عادت دارم روزی یک بار گریه کنم! فرقی نمی کند برای افتادن یک درخت باشد یا برای لاشه گربه ای کف خیابان... برای چشم انتظاری پیرزن همسایه باشد یا برای کودکی که می گرید... از ترس تماشای چین و چروک های صورت مادر باشد یا تماشای قاب عکس پدر... فرقی نمی کند من هنوز هم باید روزی یک بار گریه کنم... باید روزی یک بار دلم را پاک کنم... سبک شوم... باید روزی یک بار به چشم هایم فرصت بدهم بار سنگین حرف های نگفته شان را... تماشای یک روز عمرم را بگریند... بی آنکه کسی فهمیده باشد من به اندازه تمام روزهای عمرم گریسته ام...

 حکایت غریبی دارم درست شبیه عاشقی که از دلتنگی معشوقه اش گریه می کند... من درست شبیه همان عاشق برای خودم گریه می کنم! دلتنگ خودم هستم! چیزی غریبانه تر از این سراغ داری که آدمی بر شانه های خودش گریه کند؟

حال من خوب است... باور کن! حتی وقتی که سکوت می کنم...

یا چون سایه ای از کنار زندگی می گذرم... حتی وقتی تمام روز به یک نقطه خیره می شوم... یا بی هوا به سمت در می دوم... حتی اگر چند بار در روز چمدان می بندم خداحافظی می کنم و باز... بر می گردم... کاش یک نفر به من می گفت که باید کدام ایستگاه پیاده شوم... باید برای چندمین دقیقه چندمین ثانیه آماده باشم... کاش یک نفر می گفت این غربت کی به پایان می رسد...

حال من خوب است... باور کن! درست شبیه همین شب آرام... که در خود می میرد و فردا دوباره متولد می شود...




نوشته شده در شنبه 14 شهریور 1394 ساعت 12:50 ق.ظ توسط mane tanha نظرات |





زیر بارون
یادته بارون می اومد زیر یه چتر قدیمی
همه از بارون فراری ما زیر بارون می دویدیم
گفتیم موندنی ترین روز همینه که با تو هستم
واسه لمس داشتن تو از کسی نمی ترسم
دو تا پاییز گذشته زیر بارون با تن خیس
توی تنهایی میمیرم ،شونه های هیچکسی نیست
حالا تا بارون میگیره، حس برگا رو میدونم
دیگه چتر رو دوست ندارم، زیر بارون نمیمونم
توو دلم چه اتیشی بود وقتی گفتی باهات میمونم
پرسیدی چه حسی داری گفتم انگار نمیدونم
گفتی موندنی ترین روز همینه که با تو هستم
واسه لمس داشتن تو از کسی نمی ترسم
دو تا پاییز گذشته زیر بارون با تن خیس
توی تنهایی میمیرم ،شونه های هیچکسی نیست
حالا تا بارون میگیره، حس برگا رو میدونم
دیگه چتر رو دوست ندارم، زیر بارون نمیمونم





 

نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور 1394 ساعت 04:48 ب.ظ توسط mane tanha نظرات |



آدمها به سلام ساده ای می آیند و به خداحافظی دردناکی می روند!
 اما من... تو... چاره ای نیست باید یاد بگیریم توی این دنیا شبیه رهگذرانی باشیم که از کنار هم در خیابانی سرد عبور می کنند...
ممکن است کسی به اندازه یک سلام... کسی به اندازه گفتگویی ساده... کسی به اندازه عبور تا انتهای خیابان...همراهی ات کند...
 حتی سایبان بی کسی ات شود اما آدم‌ها عبور می کنند و تنها مقصد است که می ماند!
 مسیری که پیش روی توست...اگر می خواهی از زندگی جا نمانی،
اعتمادت به مقصد بیش از احساسات گذرا آدم ها باشد...







نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور 1394 ساعت 02:33 ب.ظ توسط mane tanha نظرات |




هیچ کس ماندگار نیست... هیچ حسی تا به همیشه به یک اندازه و یک شکل نیست...
چه عشق هایی که رنگ تنفر می گیرند... چه تنفرهایی که رنگ عشق...
 چه دوست داشتن هایی که رنگ فراموشی... چه فراموشی هایی که رنگ بی طاقتی...
همه چیز توی این دنیای لعنتی می تواند رنگ ببازد... می تواند تغییر شکل دهد...
می تواند یک باره نیست شود! حتی ممکن است آنکه دم از دوست داشتن می زند سال ها بعد نامت را هم فراموش کند...
 تلخ است! می دانم!
اما دل آدم ها دست خودشان هم نیست چه برسد به دست کسی که می خواهد نگهش دارد... حفظش کند...
نه! فایده ای ندارد...
 دل که رفت آدم را هم به دنبال خودش می برد...







نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور 1394 ساعت 02:16 ب.ظ توسط mane tanha نظرات |




یه روزایـــــی

یه شبایـــــی

به یه ادمای خاصی خیلی احتیاج داری

گوشیتو بر میداری شمارشو بگیری

اما میدونی بی فایــدس

انقدر دلگیر و دلتنگی که یهــو به خودت میای

میبینی خیره شدی به یه صفحه ی خالی و بی جواب

اشـ ـکات سرازیر شدن

بعد فقط با خودت یه جمله میگی:

اون همه دوست داشتــن

اخرش چرا اینطوری شد؟؟؟









نوشته شده در پنجشنبه 29 مرداد 1394 ساعت 01:56 ق.ظ توسط mane tanha نظرات |





اینکه هم از آدمای اطرافت دلت گرفته باشه .. .
اینکه هم از دورووریات زده شده باشی و نخوای بری سمتشون.. .
اینکه چند وختی هست که دیگه خودت نیستی .. .
اینکه دلت خیلی واس قبلنات تنگ شده باشه .. .
اینکه دیگه نمیتونی خودت باشی .. .
اینکه از اینی که هستی و شدی بدت میاد .. .
اینکه دوست نداری ادامه بدی .. .
اینکه سردرگمی .. .
اینکه دو روز یهو خوب میشی .. .
ولی بعد تا سه روز بعدش دپرس دپرسی.. .
اینکه خودتم نمیدونی چته .. .
اینکه دلت دلتنگ قبلناس.. .
اینکه دیگه حوصله هیچی چیز و هیچ کس و نداری .. .
اینکه دوست نداری به بعضی چیزا فک کنی ..
اینکه فقط میخوای بگذرونی. .. .
اینکه زیاد تو خودتی .. .
اینکه کم حرفی .. .
اینکه میشینی عین دیوونه ها با خودت حرف میزنی .. .
اینکه به چیزایی فک میکنی که شاید هیچوقت قرار نباشه بگیشون.. .
اینکه یهو با خودت میری تو فکر رو عقربه ها سریع میگذرن.. .
اینکه یهو خیره میشی به یه جا و مدت ها دیگه خودت نیستی .. .
اینکه یه اسم آشنا .. یه آهنگ .. یه کامنت .. یه متن .. یه پست .. یه خاطره .. حالو روزتو داغون میکنه .. .
اینکه میدونی یکی اون بالا هست که داره نگات میکنه. .. .
اینکه میدونی خیلی خیلی دوستت داره با تمام کارایی کردی اما بازم هواتو داره .. .
اینکه دیگه روت نمیشه بری سمتش اما نمیتونی .. .
اینکه انقد ازش دور شدی انقد دلت واسش تنگ شده که دوست داری آخر شب وقتی هم خوابن بشینی زار زار تو خلوت خودت گریه کنی و باهاش حرف بزنی .. .
اینکه دوست داری خودت شی .. .
اینکه هی خودتو سر پا میکنی .. .
انرژی مثبت میدی به خودت اما یهو میوفتی.. .
اینکه هی میخوای عوض شی و نمیتونی .. اینکه یه شبایی دلت بدجور میگیره .. .
اینکه دلت واسه یه کسایی تنگ میشه که یه زمانی بهترین خاطره ها رو باهاشون داشتی .. .
اینکه زمان خیلیا رو عوض کرد .. .
اینکه زمان خیلی آدما رو بی معرفت کرد .. اینکه محبت خیلیا رو هار کرد .. .
اینکه مهربون بودن یه نقطه ضعف شده .. اینکه اگه مهربون باشی فک میکنن بهشون نیاز داری ...
اینکه خیلی چیزا دیگه سر جاش نیست .. اینکه هیچی دیگه مثه قبل نیست .. .
نمیدونم اسمشو باید چی گذاشت .. .
ولی من دیگه خیلی خـــــــــــــــــــســــــــــــــــــــتــــــــــــــــــم .. .







نوشته شده در سه شنبه 27 مرداد 1394 ساعت 10:50 ب.ظ توسط mane tanha نظرات |


یه شبایی اصن نگذشت اما ما ازش گذشتیم…!
یه شبایی هم بد گذشت…سخت گذشت…
یه شبایی داد زدیم اما جز دلمون هیچ کس صدامونو نشنید…!
یه شبایی همه چیز بود به جز اونی که باید می بود…
یه شبایی هوا عجیب دونفره بود اما همون شبا ما بودیمو تنهاییمون…
یه شبایی نفسمون برید از این همه بغض…
یه شبایی نفس کم آوردیم اما دوم آوردیم!…
یه شبایی فقط زنده بودیم…زندگی نکردیم!
یه شبایی زنده هم نبودیم…فقط بودیم!….همین…
حالا یک دقیقه سکوت بخاطر همه این شب هایی که با اندوه سپری کردیم…
شبهایی که شاید بارها و بارها توی تنهاییهامون شکستیم و هیچکس نفهمید جز دلمون…
دلی که بازی خورده بود و بوی سوختگی می داد!






نوشته شده در سه شنبه 27 مرداد 1394 ساعت 10:44 ب.ظ توسط mane tanha نظرات |



تو که میدانی تمام وجودم هستی
این شعر را برای تو نوشتم تا بخوانی و بدانی همه ی زندگی ام هستی
نه قافیه دارد ، نه ردیف ، نه آهنگ دارد نه طنین
اینها همه حرف دلم بود ، همین!







نوشته شده در جمعه 16 مرداد 1394 ساعت 12:52 ق.ظ توسط mane tanha نظرات |



روزهای تکراری ،
گذشت آن لحظه های بیقراری
گذشت آن شبهای پر از گریه و زاری
کمی دلم آرامتر شده
فراموشت نکرده ام ،
 مدتی قلبم از غمها رها شده
شب های تیره و تار من
مدتی بیش نیست که میگذرد از آن روز پر از غم
به یاد می آورم حرفهایت را
باز هم گذشته ها میسوزاند این دل تنهایم را






نوشته شده در جمعه 16 مرداد 1394 ساعت 12:29 ق.ظ توسط mane tanha نظرات |



کسی حرف منو انگار نمی فهمه
مرده زنده خواب و بیدار نمی فهمه
کسی تنهاییمو از من نمی دزده
درد ما رو در و دیوار نمی فهمه
واسه ی تنهایی خودم دلم می سوزه
قلب امروزی من خالی تر از دیروزه
 








نوشته شده در جمعه 2 مرداد 1394 ساعت 11:09 ب.ظ توسط mane tanha نظرات |




کنــارت هستند ؛ تا کـــی !؟
تا وقتـــی که به تو احتــیاج دارند …
از پیشــت میروند یک روز ؛ کدام روز ؟!
وقتی کســی جایت آمد …
دوستت دارند ؛ تا چه موقع !؟
تا موقعی که کسی دیگر را برای دوســت داشـتن پیــدا کنـند ….
میگویــند : عاشــقت هســتند برای همیشه نه ……
فقط تا وقتی که نوبت بــــــازی با تو تمام بشود !
و این است بازی باهــم بودن…






نوشته شده در پنجشنبه 11 تیر 1394 ساعت 04:55 ب.ظ توسط mane tanha نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]
Template By : Pichak